ناصر الدين منشى كرمانى
67
سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى )
نيكو معاشرت بود لطف هوا و ثبات زمين دروى موجود آمد فاما خستى و غدرى در جبلت مركوز داشت كه از آن باز نتوان گفت و ديگر ضياء الدين عمر بن عميد بلال مخنث الشكل و ليست له * خفة ازواج المخانيث همواره بمقراض زبان كسوت عرض صغار و كبار را دريدى و در محفل انس باستهزا و نيز القاب و استخفاف بركه و مه تفوق جستى و بذم خواجه قوام الدين خود همواره مستغرق كلمات عاميانه و حكايات بازاريانه بودى چون محفل از متصدران عصر و متعذران دهر بدد الله شملهم و فرق الله جمعهم بر خلاف مجمع فخر الملكى كه آنجا چه در مجلس انس و چه در محفل جد هر چه گفتندى و شنودندى سراسر لطايف حكايات و بدايع كلمات و طرف اخبار و نتف تواريخ و بحث اشعار و ايراد نوادر اسمار بودى و كيف لا ، ندمايش بعضى مترشحان منصب صدارت لابل مستعدان تصدى مايهء وزارت و اكثر متعممان فضل گستر و دانشمندان هنرور بودند چون خواجه اختيار الملك ظهير الدين العقيلى الطالبى كه مدت هفتاد سال در حل مشكلات مهمات ديوان و ملك مرجوع اليه و در دهاء و اصابت تدبير و حسن تقرير متفق عليه گشت و چون مرتضى سعيد امير شهاب الدين صادق كه در مضمار معالى از اكابر روزگار سابق و بفنون مخائل بر اماجد دهر فائق آمد ، از معرت پاك و بمبرت راغب ، از مضرت دور و بمبرت نزديك ، وفا از اخوان الصفا آموخته ، شمع كرم سجايا افروخته از به نشينى هم نشينى او مزاج روح داشت ، حلاوت منادمتش بازار عسل مصفى شكسته ، خرمى رحيق صحبتش مصاف اندوه و وحشت بر هم زده الى غيرهم من اعيان الكبراء و اخلاف العلماء و الوزراء هر چند محاوره و مشاهدهء برادرش خواجه قوام الدين ابو الفتح منغص لذات و راحات بود ، محاورهء انده افزا و مشاهدهء دبرانآسا سفاهت و وقاحتش از حد متجاوز مىنمود وحدت طبع و خفت دماغى داشت كه بدبيب النمل از جاى بشدى همچون ديو ستنبه در سراى جنت نماى فخر الملكى و بارگاه آسمان پناه پادشاهى آمد شدى كردى ، سگى عقور بود كه همواره دامن اعراض اعيان بدندان بى ادبى گرفتى و بشتم و قذف مردم را رنجه داشتى ، فى الجمله آنجا كه حق تعالى معانى آفريد در وى هيچ ننهادند ، و در كفايت و درايت بمثابتى كه از نوشتن و خواندن رقعهء ماندى و از زراعت مزرعهء مختصر بمدد اعوان و انصار در زمان بسيار و تحرير دو ورق دفتر بر شيوهء سياقت عاجز بودى و بجاه برادر خواستى كه بىاستحقاق قدم بر فرق فرقدين نهد ، و العبد يفتخر بزب مولاه ، فاما آن بىخردى و سفاهت را لطف سجيت و فرط اريحيت فخر الملكى ماحى ميشد آن خواجهء مبارك ديدار دائما از صحبت او دورى گزيدى و آن كس را دوست داشتى كه او را نكوهيدى ، با اين معايب و مخازى و مثالب و قبايح